... داستان یک روز بارانی ...
♥.♥ باران ♥.♥

امروز صبح که چشمهای قشنگت رو بروم باز کردی
هوای غم زده پائیزی و چشمهای خیس آسمون رو از یاد بردم
هوای بارونیه پائیزی چیز تازه و شگفت انگیزی نیست
چیز تازه اینه که تو امروز اولین بارونه پائیزی رو تجربه کردی ، حس کردی ، لمسش کردی ...
ღ♥ღ اولین تجربه بارونیت مبارک باشه عشقم ღ♥ღ
بارون شدیدی شروع به باریدن کرد ...
نمی تونستم ببرمت بیرون ، صبر کردم تا بارون نم نم بباره...
وقتی شدت بارون کم شد ، بردمت رو تراس و با دستهای کوچولوت بارون رو می گرفتی....
مثل وقتی که تو حمومی و آب رو می گیری ....
وقتی دونه های بارون دستهای کوچولوت رو نوازش می کرد ، می خندیدی...
چون تنها بودیم نتونستم ازت عکس بندازم...
آوردمت تو اتاقت تا از پشت شیشه اتاقت ازت عکس بیندازم...
اما وقتی اومدی تو اتاقت دیگه نخندیدی تا عکسات خوشگل بشه...

مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی



... داستان یک روز بارانی ... 
